۱۳۹۳/۰۶/۲۰

پا به پای غم من پیر شد و حرف نزد
داغ دید از من و تبخیر شد و حرف نزد

شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد

غصه میخورد که من حال خرابی دارم
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد

وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد

صورت پر شده از چین و چروکش یعنی…
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد

محمد شیخی

۱۳۹۳/۰۶/۲۰

بی‌نظیر است جهان لحظه‌ی خندیدن تو
غنچه در حسرت یک مرتبه گل چیدن تو

شرم دارد پری از آنکه تو رویش بینی
حوریان بی خود و سرمست خرامیدن تو

ابرها بارورِ شادی دیدار تواند
باغ ها منتظر لحظه‌ی باریدن تو

تو به رخسار‌ه‌ی خود رنگ خدایی داری
هر بت آهسته به دنبال پرستیدن تو

دانی این زردی رخساره‌ی خورشید ز چیست؟
در هراس است ز یک لحظه‌ی تابیدن تو…

 جواد مزنگی

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

در ره عشق مـــرام دگـــری می بـــــاید
سر پــر شـور و دل شعله وری می بـــاید

عیب پروانـــه نگــــویید کـــه در آتش رفت
شرط عشق است که بر جان شرری می باید

عافیت آفت جـــان است، جنونـــــا مددی
رهـــرو دشت بلا را خطــری می بــــــاید

خانه دوست به قاف است، بلند است، بلند
بهر پرواز چــو عنقـای پری می بــــــاید

عـــاشقان هستی خـــود پیشکش او کـردند
دست خــالی نتـــوان رفت سری می بـــاید

وهم خـامیست امـــان نـــــامه بگیرد سقا
شمس را در همه دوران قمـری می بـــاید

آسمان، از چـه نشستی به تمـاشا آن روز
تـــا ابـد چشم تــو را پلک تری می بـاید

خلیل جوادی

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی قــــرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

جویا معروفی

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

هرچه در سر داشتم، آخر خیالی می شود
عقده ی دنیا کجای کار، خالــــی می شود؟

ما مگر با یوسف کنعــــــان چه بد کردیم که
در دیــــــار ما مرتّب خشکسالی می شود؟

زیــــر پا بنداز اگـــــــر از ما توقّـــــع داشتی
کین جماعت در مقام «رنگ»، قالی می شود

سنگ کی می پاشد از هم با خیال اشک و آه؟
کوزه ی دل ها به این علّت، سفالی می شود

هرچه حل کردیم و حل کردند در ما عقل را
در نهایت پاسخ آن احتمـــــالی می شود

مانــــده ام با کهکشانی از سوأالات عجیب
انتهای این غزل، حتماً «سوألی» می شود

دوره ی جولان عشق و عاشقی سر آمده ست
کی به این دیوانه ی بی فکر،حالی می شود؟؟

آریا. ا. صلاحی

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺷﺒﻬﺎ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺪﻭﯼ ﻟﺒﻬﺎﯾﺖ ﻋﺴﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﯾﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺖ ﻏﺰﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﻗﺎﺻﺪﮎ ﻫﻢ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺩﺭ ﺣﻖ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﺮﺩ
ﺑﻮﺳﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺑﺰﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﯿﭻ ﺯﻟﻔﺖ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻡ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ
ﺍﺣﺘﻤﺎﻻﺕ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺯ ﻣﺤﺘﻤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﮐﻬﮑﺸﺎﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ
ﺭّﺩ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﮕﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﺣﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﺩﯾﺸﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﻮﺫﻥ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺷﺪ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ
ﺑﺎﻧﮓِ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺱ ﺑﯽ ﻣﺤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﮔﺮ ﺑﮕﺮﺩﺩ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﺩﺏ
ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺷﻌﺮ ﻣﺒﺘﺬﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺭﺥ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ
ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺎﻟﻨﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺟﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

علی قیصری

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

باز می خندد به رویم روزِگار
شادم و شادیم باشد آشِکار

با طلوع مهر تابانِ رُخَت …..
گشته خورشید از فروغش شرمسار

صبح ها با یادِ روُیِ چون گلت
می شوم بیدار و هستم بیقرار

بیقرارم تا که بازت بینم و …
غرقِ آغوشت شوم دیوانه وار

وقتی از تو یک نفس دورم بدان !
روز و شب در انتظارم ….انتظار

پادِشاهِ قلب و روحِ من تویی
من اسیرت گشته ام حین شکار

من اسیرم لیک راضی در قفس
تا ابد خواهم بمانم ماندگار

تا که همراهِ منی هستم رها
از مصیبت ها و رنجِ بیشمار

خنده را خوش می نشانی بر لبم
ای که هستی پاک مانندِ بهار

تا ابد می گویم ای گل “عاشقم ”
بر تو ای کوهِ بلند و استوار …

شهلا شهریاری

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

شاعر شده ام راز نگهدار تو باشم
صندوقچه ی محرم ِ اسرار تو باشم

گرچه بزنی سنگ به این شیشه کماکان
با جان و دل خویش خریدار تو باشم

با باد نکش شعله که این ثانیه ها را
دلواپسِ گیسوی ستمکار تو باشم

آشفته نکن ذهن مرا تاب ندارم
یک عمر سزاوار کلنجار تو باشم

چون شاه نزن زل به من ای مومن ِ کافر
حیثیت ِ بر باد ِ سرِ دارِ تو باشم

یک ثانیه دلخوش شوم و ثانیه ای بعد
افسرده ترین شاعر دربار تو باشم

سهم من از این عشق فقط خانه خرابی ست
تاگوشه ی دلگیری از آوار تو باشم

عاشق شده ام حافظ و سعدی که بخوانی
همسایه ی دیوار به دیوار تو باشم

مهدی نژادهاشمی

۱۳۹۳/۰۶/۰۴

Deldadeha  ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها / غزلیات مولانا

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها

امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

ادامه ی مطلب . . .

۱۳۹۳/۰۶/۰۴

Deldadeha   ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها / غزلیات مولانا

ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها
در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها

در لا احب افلین پاکی ز صورت‌ها یقین
در دیده‌های غیب بین هر دم ز تو تمثال‌ها

ادامه ی مطلب . . .

فال حافظ

فال حافظ

بیاموزیم :

هرگونه کپی‌برداری مطالب سایت تنها با ذکر نام منبع مجاز است و کپی برداری از قالب سایت، طبق ماده (12) فصل سوم قانون جرائم رایانه‌ای پیگرد قانونی دارد.