۱۳۹۳/۰۹/۲۳

ای درآمیخته با هرکسی از راه رسید!
می توان از تو فقط دور شد و آه کشید

پرچم صلح برافراشته ام بر سر خویش
نه یکی ؛  بلکه به اندازه ی موهای سفید

سال ها مثل درختی که دم نجّاری است
وقت روشن شدن ارّه وجودم لرزید

ناهماهنگی تقدیر نشان داد به من
به تقاضای خود اصرار نباید ورزید

شب کوتاه وصالت به «گمان» شد سپری
دست در زلف تو نابرده دو تا صبح دمید

من از آن کوچ که باید بروی کشته شوی
زنده برگشتم و انگیزه ی پرواز پرید

تلخی وصل ندارد کم از اندوه فراق
شادی بلبل از آن است که بو کرد و نچید

مقصد آنگونه که گفتند به ما، روشن نیست
دوستان نیمه ی راهید اگر ، برگردید

کاظم بهمنی

۱۳۹۳/۰۹/۱۱
با همین دست، به دستان تو عادت کردم
این گناه است ولی جان تو عادت کردم

جا برای من گنجشک زیاد است، ولی
به درختان خیابان تو عادت دارم

گرچه گلدان من از خشک شدن می‌ترسد
به ته خالی لیوان تو عادت کردم

دستم اندازه‌ی یک لمس بهاری سبز است
بس‌که بی‌پرده به دستان تو عادت کردم

مانده‌ام آخر این شعر چه باشد انگار
به ندانستن پایان تو عادت کردم
علی اکبر رشیدی
۱۳۹۳/۰۹/۱۰

مهربانی می‌کنند این روزها کلاش ها
دسته جمعی سمت مسجد می‌روند اوباش ها

لات های این محل تا آمدی عاقل شدند
دلبرم…! حسن ِختام ِ خشم ها ، پرخاش ها

رد شدی از برگ های خشکِ پاییزی و بعد…
جنگ برپاشد میان تک تک فراش ها

چشم هایت سبز یا آبی ست؟ یا تلفیقی است؟
چشم هایت سوژه شد بین همه نقاش ها…

از زمانی که نگاهت را به باغ انداختی
رز بیرون می‌دهند از شاخه ها خش خاش ها

آمدی امواج صوتی بین‌شان منسوخ شد
با ورودت چشم وا کردند این خفاش ها

سیندرلای منی …هر روز دعوا می‌کنند
برسریک لنگ ِکفش تو همه کفاش ها

گفته ای مثل برادر دوستم داری ولی…
کاش من یار تو بودم ، مابقی داداش ها

کاش می ماندی کنارم کاش… اما رفتی و…
شعرهایم پر شد از اما… اگرها ، کاش ها…

محسن مرادی

۱۳۹۳/۰۶/۲۵

Deldadeha Mehdi Ahmadvand Az In Saat متن آهنگ یادگار مهدی احمدوند

یه روزی عاشقت شدم بچه بودیم یادش بخیر
هیشکی نفهمید حالمو حتی خودت یادش بخیر

یادمه خونه ی شما یه شهر خیلی دوری بود
سالی یه بار می دیدمت رفتنمونم زوری بود

ادامه ی مطلب . . .

۱۳۹۳/۰۶/۲۰

پا به پای غم من پیر شد و حرف نزد
داغ دید از من و تبخیر شد و حرف نزد

شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد

غصه میخورد که من حال خرابی دارم
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد

وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد

صورت پر شده از چین و چروکش یعنی…
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد

محمد شیخی

۱۳۹۳/۰۶/۲۰

بی‌نظیر است جهان لحظه‌ی خندیدن تو
غنچه در حسرت یک مرتبه گل چیدن تو

شرم دارد پری از آنکه تو رویش بینی
حوریان بی خود و سرمست خرامیدن تو

ابرها بارورِ شادی دیدار تواند
باغ ها منتظر لحظه‌ی باریدن تو

تو به رخسار‌ه‌ی خود رنگ خدایی داری
هر بت آهسته به دنبال پرستیدن تو

دانی این زردی رخساره‌ی خورشید ز چیست؟
در هراس است ز یک لحظه‌ی تابیدن تو…

 جواد مزنگی

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

در ره عشق مـــرام دگـــری می بـــــاید
سر پــر شـور و دل شعله وری می بـــاید

عیب پروانـــه نگــــویید کـــه در آتش رفت
شرط عشق است که بر جان شرری می باید

عافیت آفت جـــان است، جنونـــــا مددی
رهـــرو دشت بلا را خطــری می بــــــاید

خانه دوست به قاف است، بلند است، بلند
بهر پرواز چــو عنقـای پری می بــــــاید

عـــاشقان هستی خـــود پیشکش او کـردند
دست خــالی نتـــوان رفت سری می بـــاید

وهم خـامیست امـــان نـــــامه بگیرد سقا
شمس را در همه دوران قمـری می بـــاید

آسمان، از چـه نشستی به تمـاشا آن روز
تـــا ابـد چشم تــو را پلک تری می بـاید

خلیل جوادی

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی قــــرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

جویا معروفی

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

هرچه در سر داشتم، آخر خیالی می شود
عقده ی دنیا کجای کار، خالــــی می شود؟

ما مگر با یوسف کنعــــــان چه بد کردیم که
در دیــــــار ما مرتّب خشکسالی می شود؟

زیــــر پا بنداز اگـــــــر از ما توقّـــــع داشتی
کین جماعت در مقام «رنگ»، قالی می شود

سنگ کی می پاشد از هم با خیال اشک و آه؟
کوزه ی دل ها به این علّت، سفالی می شود

هرچه حل کردیم و حل کردند در ما عقل را
در نهایت پاسخ آن احتمـــــالی می شود

مانــــده ام با کهکشانی از سوأالات عجیب
انتهای این غزل، حتماً «سوألی» می شود

دوره ی جولان عشق و عاشقی سر آمده ست
کی به این دیوانه ی بی فکر،حالی می شود؟؟

آریا. ا. صلاحی

۱۳۹۳/۰۶/۱۹

ﺩﺍﺋﻤﺎ ﺷﺒﻬﺎ ﺧﯿﺎﻟﺖ ﺭﺍ ﺑﻐﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ
ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﮐﻨﺪﻭﯼ ﻟﺒﻬﺎﯾﺖ ﻋﺴﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯ ﺑﺎﻻﯼ ﺭﻭﯾﺎﻫﺎ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﯾﻌﻨﯽ ﺍﺯ ﺁﺭﺍﯾﻪ ﯼ ﭼﺸﻤﺖ ﻏﺰﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﻗﺎﺻﺪﮎ ﻫﻢ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺩﺭ ﺣﻖ ﻣﻦ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﺮﺩ
ﺑﻮﺳﻪ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻋﻤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﺭﻭﺳﺮﯼ ﺭﺍ ﮐﻢ ﺑﺰﻥ ﺩﯾﮕﺮ ﮔﺮﻩ ﺍﯼ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ
ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺍﺯ ﭘﯿﭻ ﺯﻟﻔﺖ ﺭﺍﻩ ﺣﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﻣﯽ ﺳﭙﺎﺭﻡ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ
ﺍﺣﺘﻤﺎﻻﺕ ﺯﯾﺎﺩ ﺍﺯ ﻣﺤﺘﻤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﭘﺲ ﭼﺮﺍ ﭼﺸﻢ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﮐﻬﮑﺸﺎﻧﻬﺎ ﻣﯽ ﮐﺸﯽ
ﺭّﺩ ﭘﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻣﮕﺮ ﺭﻭﯼ ﺯﺣﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﺩﯾﺸﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﻮﺫﻥ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺷﺪ ﺑﺮ ﺧﻼﻑ
ﺑﺎﻧﮓِ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺱ ﺑﯽ ﻣﺤﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﮔﺮ ﺑﮕﺮﺩﺩ ﮔﻔﺘﻪ ﻫﺎﯾﻢ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﺩﺏ
ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﺑﺮ ﺭﻭﯼ ﺷﻌﺮ ﻣﺒﺘﺬﻝ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

ﺍﯼ ﻋﺴﻞ ﺭﺥ ﺭﺍ ﻧﻤﺎﯾﺎﻥ ﮐﻦ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ
ﻓﺮﺻﺖ ﺑﺎﻟﻨﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺟﻞ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺮﻓﺖ

علی قیصری

فال حافظ

فال حافظ

بیاموزیم :

هرگونه کپی‌برداری مطالب سایت تنها با ذکر نام منبع مجاز است و کپی برداری از قالب سایت، طبق ماده (12) فصل سوم قانون جرائم رایانه‌ای پیگرد قانونی دارد.